اخرین پست

سلام عزیزم، این اخرین پستیه که مامانی قبل از تولدت برات میزاره. دیگه نه میتونم بشینم، نه دراز بکشم، نه بخوابم .........امروز رفتیم دکتر، برای بار آخر. قرار روز بیمارستان هم گذاشته شد.راستی امروز صبح بابایی رفت برای مامانی کادو گرفت که وقتی میاد خونه بهش بده، به مامانی هم نشون نداد که وقتی میبینه ذوق زده بشه.......

دیشب تا صبح بیدار بودی، اخه هوا یکدفعه سرد شده و خونه ما هم تبدیل شده به یک یخچال طبیعی!!!!!!!!!!، بابایی هم از بازار برات یه بخاری برقی گرفته، اما هوا سردتر از این حرفا شده، به خاطر همین امروز رفتیم شومینه رو هم راه انداختیم، قرار شده من توی اتاق خواب بمونم با بخاری برقی و تو توی هال جلوی شومینه گرم و نرم بلمی!!!!!!!!!! من هم برای شیر دادن و کارهای دیگت بیام پیشت.

راستی من نمی دونم چجوری توی یه خونه هفتاد متری سرد قراره نه نفر آدم با هم زندگی کنن!!!!!!!!!!!!! فقط امیدوارم برای شیر دادن بهت و شستشوی تو به مشکل نخوریم، ای کاش خلوت تو به هم نخوره عزیزم، چون مهم ترین فرد این جمع تویی مامانی

به امید دیدار تا چهارشنبه گلم که تو به دنیا میای و نه ماه انتظار من و بابایی تموم میشه

وقتی مامان و بابا کوچیک بودن



بابایی اعتراض داره که عکسش کم رنگه ، خوب ما هم پر رنگش رو میزاریم، چرا میزنی؟!!!!!!!!!!

این روزها

این روزها من حسابی سرما خوردم، شبا اگه دراز بکشم که نمیتونم نفس بکشم اگه هم نشسته بخوام بخوابم  که تو انقدر وول میخوری نمیزاری!!!!!!!!!!!!! من آخه چی کار کنم؟! امروز به دکترت گفتم که نمیشه زودتر درش بیارین، من خسته شدم، فعلا که قرار شده 21 بهمن بیارنت بیرون اگه خودت عجله نکنی و زودتر نیای........... راستی دیشب حروف اسمت رو زدم به اتاقت

چایی پارتی

مامانی جمعه دیگه اتاقت تکمیل شد، بابایی ساعت و لوسترت رو هم نصب کرد و ما هم کلی ذوق کردیم، از شنبه هم عزیز و من کل خونه رو تمیز کردیم، در واقع خونه تکونی کردیم که وقتی تو میای خونه تمیز و مرتب باشه، البته خونه من همیشه خیلی مرتب بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه من و بابایی آخرین روزای دوتایی بودنمون رو داریم میگذرونیم، دیشب هم به همین مناسبت رفتیم چایی پارتی، کلی هم خوش گذشت.


اسم تو هم تصویب شد، امروز هم میخوام اسمت رو درست کنم بزنم به دیوار، بهت اسمت رو نمی گم که وقتی فهمیدی سورپرایز بشی

دختر خوابالوی مامان و بابا

امشب بابایی رفت جواب نوار قلبت رو به دکترت نشون داد که اون هم گفت سریع برین بیمارستان!!!!!!!!!!!!!!! من که دیگه مردم از ترس. توی تنبل روز قبلش موقعی که ازت نوار قلب میگرفتن لالا تشریف داشتی، دکترت هم فکر کرده که تو مشکل قلبی داری. خلاصه ما با ترس و لرز رفتیم بیمارستان بخش زایشگاه، اونجا بهم گفتن دوباره نوار قلب میگیرن اگه بازم مثل دیروز بود که بستریت میکنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!، خلاصه یه رانی خوردم و دراز کشیدم ازت نوار قلب بگیرن، تو هم کلی وول خوردی و کلی پیک توی نوارت بود، هر کی هم که میدید میگفت نوار قلبت خیلی خوبه، دکترم هم گفت مرخصی.به قول بابایی این ژن خوابت به اون رفته

اولین کادویی که ما به نی نی مون دادیم

مامانی اینم اولین کادویی که مامانی و بابایی برات گرفتن


ممنون دخملی

عزیزم ما جمعه رفتیم نمایشگاه لوستر که برای اتاقت یه چیز بچگونه بگیریم، واقعا شلوغ بود و البته خیلی هم خوشگل بود. مامانی بیرون غرفه ها میشست و بابایی میرفت توی غرفه ها رو میگشت، اگه چیز قشنگی میدید به من هم میگفت، تا اینکه از غرفه اخری با فاکتور خرید اومد و گفت که برات یه لوستر و ساعت گرفته، اخر هفته هم تحویل میدن.


وروجک تو از صبحش کلی ذوق کرده بودی که ما میخوایم برات خرید کنیم، برای رفتن به داخل نمایشگاه باید ورودی میدادیم، من به بابایی گفتم اینجوری که نمی ارزه، میشه مثل بیرون، که همون لحظه یه خانمی بهمون دو تا کارت داد گفت مهمون من باشین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این یعنی تو کاری کردی که ما حتما بریم تو و برات خرید کنیم

اخ جون، نی نی ها دارن میان

سلام سلام، امروز یه خبر خوب شنیدیم ، نی نی یکی از بچه ها به دنیا اومد، البته تاریخی که نی نی باید میومد اول بهمن بوده اما انگار این آقا امیر محمد هول بوده 12 دی اومده بیرون، امروز ما خبر دار شدیم. وای همش یاد اون روزی میفتم که تیما جون عکسای سیسمونیش رو گذاشته بود، چقدر هم ناز بود وسایل نی نی اش. مامانی اما تو بمون سر تاریخ بیا بیرون، درسته که من و بابایی خیلی چشم انتظاریم اما نمی خواییم شما رشدت کم باشه و بیای، پس بمون حسابی تپلی شو بعد بیا.

وای، خدای من

جمعه رفتیم تتمه وسایلت رو از خونه عزیز آوردیم، تا رسیدیم خونه بابایی تنبلت میخواست بخوابه که مامانی با متانت و صبر زیاد اون رو از این کار منصرف کرد و خودش خوابید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک ساعت بعد بابایی صداش زد که پاشو بیا اتاق دخملی رو ببین، من که رفتم توی اتاقت دیدم وای!!!!!!!!!!!!!! چقدر اتاقت عوض شده ،بابایی پرده اتاقت رو نصب کرده بود و سرویس خوابت رو هم گذاشته بود توی تخت، من اصلا باورم نمیشد این همون اتاق 1 ساعت پیش باشه، واقعا شوکه شدم، به خاطر این سورپرایز مامانی برای بابایی شام پاستا درست کرد.


از فردای اون روز هم مامانی شروع کرد برای اتاق نی نی چند تا کاردستی درست کرد، یکشنبه هم بابایی رفت برای نی نی کوچولو یه دوربین گرفت که وقتی به دنیا اومد هی ازش عکس بگیره.

غیبت کبری

بالاخره بعد از یک ماه ما هم یادمون افتاد که دخملی وبلاگی هم داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

به خاطر دیابت مامانی مجبوره رژیم غذایی داشته باشه که قند خونش به شما آسیبی نزنه، هر هفته میریم کلی چیز خوشمزه میگیریم و شما نوش جان میکنی


دیگه ساک بیمارستانت رو بستم ، البته تا حالا چند بار بستم و باز کردم ، احتمالا تا زمان تولدت چند بار دیگه محتویاتش عوض بشه، توی این ماه یک بار هم رفتیم سونوگرافی که گفت شما خیلی خوب رشد کردی،کلی هم برات لباس و اسباب بازی گرفیتم و دیگه خرده ریزا هم داره تموم میشه، اتاقت رو هم کلی خوشگل کردیم، خاله هم برات پرده و ملحفه و ... رو آماده کرد

فقط هنوز برای اسمت مرددم، فعلا از اسم دیانا خوشم اومده به شرط اینکه  یانا صدا کنیم